ابراهيم اصلاح عربانى

76

كتاب گيلان ( فارسى )

كتاب شاه عباس ( مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخى ) از قول ميرزا صادقى كتابدار ، صاحب تذكره مجمع الخواص ، كه به زبان تركى جغتائى نگارش يافته خان احمد گيلانى را چنين معرفى مىكند : « خان احمد پادشاه گويند در ميان سلاطين دار المرز بالاتر از او كسى نبوده است . در اوايل عمرش طايفه معركه‌گيران را از قبيل كشتىگيران و شمشيربازان و شاطران و شيربانان رعايت مىكرده و ظن غالب بر آن است كه وى هرگز مستحقى را از درگاه خود نوميد نساخته . در فن موسيقى و حكمت و هيئت صاحب اطلاع است و اقسام ساز را هم بد نمىداند . . . » « 173 » همين مؤلف در اثر ديگر خود تحت عنوان شاه طهماسب صفوى ( مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخى . . . ) از قول قاضى احمد غفارى نويسنده معاصر خان احمد ، به معرفى فرمانرواى گيلان پرداخته مىنويسد : « كامكارترين آن طبقهء عليه ( دودمان كاركيا ) و افضل و اكرم آن دوحهء ساميه است و اكنون به زبان افتخار به خواندگار اشتهار يافته فرمانفرماى ملك موروثى شده به يمن اقبال و بخت از بسيارى ورطات نجات يافته صاحب تاج‌وتخت گرديد . » « 174 » خان احمد با دارا بودن تمام اين فضايل مردى انتقامجو ، جاه‌طلب و بيرحم بود . در دورانى كه وى به سن بلوغ نرسيده و آمادگى لازم را براى اداره امور نداشت امير عباس سپهسالار و چند تن ديگر از بزرگان خاندان كيا او را يارى مىكردند و ضمنا به حسن رابطه با دربار شاه طهماسب توجه داشته هرسال مبالغى به عنوان خراج براى او مىفرستادند . در همين ايام ولايت بيه‌پس دچار هرج‌ومرج گرديد و امير سلطان محمد كهدمى به دعوى خويشى با امير دباج مدعى فرمانروائى بيه‌پس گرديد . پادشاه صفوى پس از اطلاع از اين ماجرا فرمانى به عنوان خان احمد نوجوان صادر كرده از وى خواست كه ولايت بيه‌پس را تصرف نمايد و خراج معمول را به دربار ارسال دارد . بدين‌ترتيب سپاهى از بيه‌پيش به جنگ امير سلطان محمد شتافت و او را مغلوب كرد . سلطان محمد و فرزندش امير شهنشاه كشته شدند و بيه‌پس به تصرف سپاهيان بيه‌پيش درآمد . سالى چند از اين ماجرا گذشت ؛ مردم بيه‌پس در پى فرصت مناسبى بودند كه خود را از تسلط فرمانروايان بيه پيش رها سازند . وقتى سران قوم زمان را براى رهائى مناسب يافتند نزد امير شاهرخ يكى از افراد سلسله اسحاقيه رفته او را به ولايت بيه‌پس بردند و زمام امور را بدست وى سپردند . شاه طهماسب كه در مورد گيلان همواره جانب احتياط را رعايت مىكرد ظاهرا امير شاهرخ را مورد مرحمت قرار داده و او را به دربار دعوت كرد . وى نيز به اتفاق تنى چند از نزديكان و مشاوران خود به اردوى شاهى در تبريز رفت . پس از هفت ماه مصاحبت با اركان دولت متوجه شد كه شاه به او توجهى ندارد . از ترس آن كه آسيبى متوجه او شود در خفا تبريز را ترك كرده روانه گيلان شد . شاه كه بلافاصله متوجه غيبت شاهرخ شده بود جلال سلطان استاجلو را به تعقيب وى فرستاد . استاجلو در بين راه تبريز و اردبيل به شاهرخ رسيده او را به اردو بازگردانيد . شاه طهماسب نيز از موقعيت استفاده كرده حكم قتل او و ملازمانش را صادر كرد . چون دو سال از اين ماجرا گذشت سلطان محمود فرزند امير دباج به پشتيبانى شاه طهماسب فرمانروائى گيلان بيه‌پس را بر عهده گرفت . مادر محمود دختر شمخال خان حاكم چركس بود كه بعد از وفات خير النساء بيگم دختر شاه اسماعيل به همسرى دباج درآمده بود . چون محمود به سن رشد نرسيده و آمادگى لازم را براى اداره امور نداشت كاركيا احمد فومنى از سوى شاه طهماسب وزارت او را بر عهده گرفت . پس از پنج سال كاركيا احمد نامه‌اى به دربار شاه طهماسب فرستاده مدعى شد كه محمود لياقت فرمانروائى ندارد و خود را براى جانشينى وى نامزد كرد . شاه نيز نماينده‌اى به گيلان فرستاده سلطان محمود و وزير او را به دربار دعوت كرد . پس از ورود آنها به قزوين بر طبق فرمان شاه طهماسب ، محمود جهت « تهذيب اخلاق نفسانى » به شيراز اعزام شد و مولانا محمد شيرازى مأمور تعليم و تربيت وى گرديد . مولانا در شيراز به اغواى خان احمد ، كه همواره آرزوى تصرف بيه‌پس را در سر مىپروراند محمود را مسموم ساخت و خود به لاهيجان فرار كرد . پادشاه صفوى براى دلجوئى از مردم بيه‌پس خانواده محمود را به احترام تمام وارد قزوين كرد . همسر محمود ، دختر ملك اسكندر چركس حامله بود . بعد از سپرى شدن مدت حمل پسرى به دنيا آمد . از شاه تقاضا شد نامى براى نوزاد انتخاب كند . در آن‌حال شاه كتاب جمشيدنامه در دست داشت از اين‌جهت نام جمشيد بر آن طفل نهاد و پس از چندى كودك و مادرش را به خلخال فرستاد . سپس يولقلى بيك ذو القدر را نزد خان احمد فرستاد و از او خواست كه قاتل محمود را به دربار روانه سازد و حكومت بيه‌پس و كوچسفهان را به جمشيد خان بدهد . در ضمن سران گيلان بيه‌پس و گسكر و آستارا را تحريك كرد كه به جنگ با خان احمد بپردازند . خان احمد از تسليم قاتل محمود خوددارى كرد و به تسليم بيه‌پس نيز رضايت نداد . از سوى ديگر يكى از اطرافيان خود به نام منصور را برانگيخت كه يولقلى بيك را به بهانه‌اى از ميان بردارد . وقتى خبر كشته شدن يولقلى بيك ذو القدر به شاه طهماسب رسيد از جسارتى كه خان احمد نشان داده بود متعجب گرديد و خشم و نارضائى او شدت يافت . بدين‌جهت فرمان داد معصوم بيك صفوى ملقب به اعتماد الدوله لشكرهاى اردبيل و مغان و ارسباررود و غزل‌آغاج و لنگركنان و خلخال و طارمين را برداشته با كمك فرمانروايان طالش و آستارا و گسكر و كهدم ، بيه‌پيش را مورد حمله قرار دهد . خان احمد به مقاومت برخاست و با لشكرى آراسته عازم بيه‌پس گرديد . سپاهيان طرفين در كوچسفهان و صحراى سياه رودبار و نيز اطراف فومن به يكديگر برخوردند . در نبرد بين لشكريان دو طرف برترى با سپاه خان احمد بود ولى قبل از آن‌كه به پيروزى قطعى دست يافته دشمن را متوارى سازد ، خان مجبور شد به لاهيجان مراجعت نمايد زيرا در اين موقع از بد حادثه يگانه

--> ( 173 ) . شاه عباس ( مجموعهء اسناد و مكاتبات تاريخى ) ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوائى ، بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1353 ، جلد دوم ، صفحه 4 . ( 174 ) . شاه طهماسب صفوى ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوائى ، بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1350 ، صفحه 103 و كتاب شاه عباس صفحه 4 و 5 .